|
 copy.jpg)
زیبائی، در قلمرو دیگری، غیر از طبیعت و جامعه، یعنی در عرصه هنر، نمود چشمگیر و برجستهای دارد.اکنون، باید روشن کرد که مایههای اشتراک و افتراق میان این دو قلمرو عمده زیبائی، در چیست-چرا که در این زمینه، نظرات و برداشتهای یکسویه و ابهامانگیز، بسیار دیده شده است.
از دیدگاه زیباییشناسی علمی، زیبائی، کانون تمام روابط ذوقی(استه تیک)انسان با جهان است، و بنابراین پدیدهای عام است که هم در طبیعت و جامعه، هم در فعالیت هنری، خود را نشان میدهد.زیبائی در طبیعت و در هنر، ماهیت یگانهای دارد.چرا که در هر دو قلمرو، مایه سازگاری عاطفی و لذت ذوقی است، در عین حال میان این دو تفاوتهائی نیز وجود دارد. زیبائی در هنر، علاوه بر خصلتهای عام زیبائی، دارای نمود و کارکردهای ویژهای است. که از زیبائی در طبیعت، متمایز میگردد.از اینرو باید گفت که زیبائی در طبیعت و در هنر در عین اشتراک و همبستگی ماهوی، از استقلال نسبی برخوردارند و یکی نیستند. زیبائی در طبیعت زائیده رابطه مستقیم استه تیکی انسان با جهان است، ولی، در هنر این رابطه شکلی فعالتر و بغرنجتر بخود میگیرد.هنر، مهمترین وسیله ادارک استه تیکی جهان است، که آگاهانه، لذت استه تیکی را با نیروی اندیشه در هم میآمیزد، و از این رو به یکی از اشکال«شناخت»بدل میگردد.در هنر، پدیده زیبائی، و دیگر عواطف و اندیشههای استه تیکی، مورد تحلیل و ارزیابی قرار میگیرد، و در آثار هنری تجسم بیرونی پیدا میکند.هر اثر هنری، خود، واقعیت جدیدی است که عواطف استه تیکی جدیدی را برمیانگیزد، و زیبائیهای نوینی میآفریند.بنابراین، کار اساسی هنر، هم در کشف و نمایش زیبائیهای زندگی، و هم، در خلق زیبائیهای نوین است.از اینرو، زیبائی در هنر، فقط تقلید و بازسازی زیبائی طبیعت نیست بلکه نمودی عالیتر، و موثرتر دارد. از نگرش فوق، دو نتیجه بسیار مهم بدست میآید که باید به آن اشاره کرد:نخست اینکه، هنر، قلمرو خاص زیبائی است.اگر واقعیت، آمیخته از پدیدههای زشت و زیباست، ولی در هنر، فقط زیبائی وجود دارد.سرشت هنر، با زشیتی ناسازگار است.رمز این ویژگی شگفتآور، در این واقعیت نهفته است، که هنر، تنها بوسیله دریافت استه تیکی زندگی، باز آفرینی استه تیکی آن، و ارضاء نیازهای استه تیکی است، بنابراین، در هنر، هر پدیده واقعی چه زیبا و چه زشت، چه کمیک یا تراژیک، و مانند آن، باید، به نحوی«زیبا» باز آفرینی شود، تا بتواند به ژرفای اندیشه و عاطفه انسان نفوذ کند.آن پدیده زشت، که در عالم واقع، نفرت ما را برمیانگیزد، وقتی میتواند همان عاطفه را در هنر احیا کند که به شکل«زیبا»یعنی بر طبق قوانین استه تیک، نشان داده شود.دوم اینکه، زیبائی طبیعت و زیبائی هنر، هر دو لازمه زندگی انسان است، آنها را یکی نمیتواند جانشین زیبائی در زندگی شود.همچنین، زیبائی طبیعت، هرگز نمیتواند ما را، از زیبائی هنر، بینیاز سازد.هر نظریه زیباییشناسی که این امر را نادیده بگیرد، به بیراهه رفته است.با این همه، میتوان گفت که زیبائی در هنر، جلوهای فعالتر، کاملتر و نافذتر دارد.چرا که هنر، فقط، دریافت استه تیکی جهان نیست، بلکه نوعی شناخت استه تیکی است که آگاهی را فراتر میبرد.عواطف را نیرومندتر میسازد، و ذوق را پرورش میدهد. بیدلیل نیست که ارسطو، هنر را مایه تعالی عواطف میداند، و هگل، زیبائی هنر را، در مقایسه با زیبائی طبیعت، مرحلهای عالیتر در روند تکامل عمومی«روح جهان»به شمار میآورد.به تعبیر فلسفی او، زیبائی هنر، آفریده روح است و از اینرو، والار از زیبائی طبیعت است. ۱ در این زمینه، یک پژوهشگر امروزی مینویسد:«سنگها در طبیعت به خودی خود زیبا هستند.ولی هنگامی که در هنر متبلور میشوند، زیباترند، چرا چنین است برای آنکه، انسان، در رنگ، صدا، و سنگی که در هنر متجلی است، هستی و استعداد خود را صرف سرشار نمودن آنها نموده است.آفرینش هنری، تنها از آنجا آغاز میشود که انسان به طرزی خاص خود، استعداد، شعور و دانش خود را به تناسب زیبائی، زینت و استه تیک عاطفی، به کار میگیرد
|